تا زمانی که ما بخشی از دنیایی هستیم که عدن و ایتای آنقدر دوست داشتند – آنها هنوز اینجا هستند»، گروهبان شیران، نیمه با خودش و نیمه با من میگوید و موفق میشود در یک جمله، احساسی را که از زمان سقوط برادرانشان در نبردهای نوار غزه، همراه او و همکارش، گروهبان میکا سعدون، بوده است، خلاصه کند. آنها به خوبی میدانند که این فقدان به این زودیها فراموش نخواهد شد و به روشهای مختلفی در زندگیشان ادغام شده است.
«وقتی نوبت من برسد – خدمتم را به همان شکلی که عدن فرصت نکرد، به پایان خواهم رساند» گروهبان شیران، خواهر ستوان عدن پرویسور، که در ۱۸ نوامبر ۲۰۲۳ در جریان مانور در نوار غزه به شهادت رسید، میگوید: «احساس میکنم هر قدمی که در ارتباط با او برمیدارم – او را زنده نگه میدارد». حدود یک سال پس از شهادت او، او تصمیم گرفت به یگانی که عدن آنقدر دوست داشت، بپیوندد و مربی زرهی شود. اما برای درک اینکه چگونه او به این مکان خاص رسیده است، باید کمی به عقب برگردیم.
شیران، خواهر عدن، در مقام مربی زرهی او تعریف میکند: «داستان عدن با زره در واقع به این دلیل شروع شد که او امتیاز کافی برای خدمت رزمی نداشت. با این حال، اگر او را میدیدید، متوجه میشدید که این موضوع واقعاً با او جور در نمیآمد – او مردی قوی، آموزشدیده و مهمتر از همه، فردی با ارادهای باورنکردنی بود.» جای تعجب نبود که او تصمیم گرفت درخواست تجدید نظر کند، از کمیتهها عبور کند و در نهایت به لشکر ۴۰۱ برسد.
در آنجا او آموزشهای پایه، پیشرفته، دوره افسری، فرماندهی سربازان وظیفه، دوره درجهداری و در نهایت سمتی را که منتظرش بود، گذراند – فرمانده دسته در گردانهای عملیاتی. «زندگی او تا دقیقه برنامهریزی شده بود، او از قبل میدانست که به دوره فرماندهی دسته خواهد رفت، سپس در دانشگاهی در نیویورک تحصیل کند، بازگردد، به فرماندهی گردان، فرماندهی لشکر ادامه دهد و از دید او – تا سمت ریاست ستاد ارتش. او ارتش را بیش از هر چیز دوست داشت و عمیقاً به عمل و معنا اعتقاد داشت.»
عدن و شیران در دوران کودکی هنگامی که جنگ در ۷ اکتبر آغاز شد، عدن در واقع در یک رزمایش در شمال بود. او به یاد میآورد: «در ابتدا، ما مطمئن بودیم که او در آنجا خواهد ماند، اما دو ساعت بعد از او تماسی دریافت کردیم: «فرمانده گروهان و من با هلیکوپتر به سمت منطقه غزه میرویم – شما را در جریان میگذارم.» ظرف دو روز، لشکر برای مانور زمینی اعزام شد.
عدن به عنوان فرمانده تانک که لشکر ۵۲ را هدایت میکرد، ۲۳ روز جنگید تا آخرین نفس خود. در ۱۸ نوامبر ۲۰۲۳، هنگام هدایت سربازانش به سمت جبالیا، او هدف یک موشک ضد تانک قرار گرفت و کشته شد. او با افتخار میگوید: «همانطور که در زندگی، پس در مرگ، او در خط مقدم بود – فرماندهای با شجاعت و عزمی که او را مشخص میکرد.»
عدن بلد بود بدون عذرخواهی درخواست کند، اما همچنین برای مردم آنجا باشد. «ما پس از شهادت او، این را زیاد از سربازانش شنیدیم – که او سختگیر و متمرکز بر ماموریت بود، اما همچنین حامی، انساندوست و ملاحظهکار بود. او ترکیبی از ثبات و توانایی رهبری دیگران را داشت.»
بعدها، داستانهایی که آنها از آنها بیاطلاع بودند، شروع به ظهور کردند. او با صدای آرام میگوید: «در طول مراسم سوگواری، یکی از آنها به ما گفت که حتی در طول مانور، زمانی که آنها در ساحل غزه نشسته بودند، عدن به او گفته بود که احساس میکند باز نخواهد گشت.» او احساس میکرد، و با نگاه به گذشته، میتوان گفت که شاید حتی میدانست که برنامههایش: تحصیلاتش، ارتش، همه چیزهایی که قرار بود بعد از آن بیاید – دیگر اتفاق نخواهد افتاد. این داستانی است که پردازش آن تا به امروز برای من دشوار است.»
«افراد زیادی هستند که به من مراجعه میکنند و میپرسند آیا خواهر پرویسور هستم» و علیرغم اهمیت بسیار زیاد یادگیری خود حرفه، معنادارترین لحظات برای او در واقع لحظات بینابینی است، زمانی که مفاهیمی که زمانی تنها بخشی از دنیای برادرش بودند – مال او نیز میشوند. او به یاد میآورد: «عدن همیشه با دستهای سیاه به خانه میآمد و من نمیفهمیدم چرا. من او را سرزنش میکردم. ناگهان، این نیز بخشی از من است – و ذهنم بلافاصله به شامهای جمعه با او میرود.»
حتی امروز، در روال پایگاه، عدن همیشه حاضر است. او میگوید: «افراد زیادی هستند که به من مراجعه میکنند و میپرسند آیا خواهر پرویسور هستم. ممکن است گلویم بغض کند و معدهام فشرده شود، اما با افتخار پاسخ میدهم که هستم. شنیدن اینکه مردم چگونه درباره او صحبت میکنند و او چقدر توانسته است بر آنها تاثیر بگذارد، شگفتانگیز است.»
«آنها به زبان تانکرانها صحبت میکنند – و من میفهمم. این مرا به او نزدیکتر میکند» مانند دوستش، میکا، خواهر استوار یکم ایتای سعدون، که در ۲ نوامبر ۲۰۲۳ در نوار غزه به شهادت رسید، فرمانده تانکی در لشکر ۵۲، او نیز تصمیم گرفت وارد همان جایی شود که بیش از همه از آن میترسید.
او میگوید: «ایتای و من سه سال اختلاف سنی داشتیم، ما به شکلی نزدیک و مرتبط بودیم که توضیح آن دشوار است.» تا جایی که او به یاد میآورد، برای او روشن بود که ایتای در رشتهای دور از تانکها – هوانوردی – مشغول خواهد شد. «هر کسی که او را میشناخت، میدانست که او علاقه غیرمعمولی به هواپیما دارد. او از قبل قصد داشت در این زمینه تحصیل و تخصص پیدا کند.»
ایتای و میکا وقتی او در نهایت به لشکر زرهی و لشکر ۴۰۱ پیوست، این برای اطرافیانش و حتی تا حدی برای خودش غافلگیرکننده بود. اما سوالات و تردیدها به سرعت به چیز دیگری تبدیل شد. «یادم میآید که او از پایگاه به خانه آمد و با هیجان گفت: «چه کسی میدانست که یک تانک میتواند این کارها را انجام دهد؟» ارتش هنوز از من دور بود، بنابراین این گفتگو مانند چرندیات به نظر میرسید. امروز، با نگاه به گذشته، دقیقاً میفهمم او درباره چه چیزی صحبت میکرد و چقدر آن را زندگی میکرد.»
بعدها، او تصمیم گرفت فرمانده تانک شود. «ایتای همینطور است، لحظهای که چیزی او را علاقهمند میکرد – همین بود، او تمام تلاش خود را بدون توقف به آن اختصاص میداد.» او ۷ اکتبر را در پایان خدمت خود تجربه کرد. دو هفته قبل از ترخیص، او به عمق نوار غزه رفت و به مدت یک هفته تا آخرین لحظه جنگید – رویارویی در ۲ نوامبر، زمانی که او از ناحیه سینه مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در نبرد کشته شد.
میکا هرگز لحظهای را که متوجه شد برادرش رفته است، فراموش نخواهد کرد. او تعریف میکند: «من در یک سال خدمت ملی در میتپه رامون بودم. تازه بعد از دو هفته شیفت کاری به خانه برگشته بودم. ساعت ۱۱:۳۰ شب، صدای ضربه آرامی به در شنیدم و راستش را بخواهید، زیاد به آن توجه نکردم.»
او ادامه میدهد: «در ابتدا فکر کردم ممکن است اشتباه یکی از همسایگان باشد. وقتی ضربه بار دوم آمد، متوجه شدم. قدمهای مادرم را به سمت در به یاد میآورم، و خودم که از اتاق بیرون آمدم و او را در حال گریه دیدم، با افسرانی پشت سرش.»
لحظات بعدی کمی مبهمتر است، تا مراسم سوگواری که سخت بود – اما همچنین تقویتکننده بود. «شما احاطه شدهاید توسط افرادی که درباره او صحبت میکنند، میپرسند او چه کسی بود، به او علاقهمند هستند و به نوعی، او را زنده و حاضر نگه میدارند. بخش پیچیده زمانی فرا رسید که دوره سوگواری «رسمی» به پایان رسید و سکوت ما را فرا گرفت.»
«افراد زیادی هستند که به من مراجعه میکنند و میپرسند آیا خواهر پرویسور هستم» برخلاف همکارش در خدمت و غم، هنگامی که زمان ثبتنام او نزدیک شد، او اصلاً فکر نمیکرد که این مسیری است که میخواهد برود. «افسر پرونده شهدا از من پرسید: «در مورد مربی زرهی چطور؟» و من خیلی ترسیدم – بالاخره، تنها یک سال از شهادت ایتای گذشته بود، و این همان یگان، همان پایگاه، همان مکانهایی بود که او آنقدر دوست داشت، همان محرکها. به نظر میرسید خیلی نزدیک است.»
علیرغم تردید، او سرانجام تصمیم گرفت به همان مکان برود و آموزشهای پایه و دورهای را گذراند که در آن هر جزئیات او را به یاد ایتای میانداخت. «ناگهان، چیزهایی که او در ناهار درباره آنها صحبت میکرد و مرا علاقهمند نمیکرد – به من بازگشت.» ملاقات با دوستانش از گروهان و لشکر نیز معنای جدیدی پیدا کرد. «آنها به زبان نظامی، زبان یک تانکران صحبت میکنند – و من میفهمم. این مرا بسیار به او نزدیکتر میکند.»
او میگوید: «گفتنش دیوانهوار است، اما ارتباط بین ما در واقع پس از شهادت او عمیقتر شد.» بارها، سربازان به دلیل شناختن نام خانوادگی به او نزدیک شدند. «آنها از من پرسیدند: «شما خواهر سعدون هستید، درست است؟ ما او را شخصاً نمیشناختیم، اما مردم درباره او صحبت میکنند.» این برای من شگفتانگیز است.» از نظر حرفهای، او نیز تلاش میکند تا گامهای او را دنبال کند، تا هر جزئیات کوچکی را بداند و به همان اندازه که او دقیق بود، دقیق باشد.
«ناگهان، چیزهایی که او در ناهار درباره آنها صحبت میکرد و مرا علاقهمند نمیکرد – به من بازگشت» سومین روز یادبود بدون آنها ما درست قبل از سومین روز یادبود بدون عدن و ایتای صحبت میکنیم – نقطه عطف دیگری در غیبت عظیم آنها، و یادآوری دردناک زندگیهایی که به «قبل و بعد» تقسیم شدند.
شیران صادقانه میگوید: «درست است، روز یادبود ملی برای همه ما وجود دارد، اما لحظات خصوصی یادبود ما چطور؟ وقتی چیزی را که او دوست داشت به یاد میآورم، وقتی جملهای را که او میگفت میشنوم، وقتی یک تانکران را با دستهای سیاه از گریس میبینم. هر لحظه چنین یادآور عدن است.»
«تا زمانی که ما بخشی از دنیایی هستیم که عدن و ایتای آنقدر دوست داشتند – آنها هنوز اینجا هستند» برای میکا نیز، غیبت ایتای همیشه حاضر است، البته، حتی زمانی که انتظارش را ندارد. او با لبخندی غمگین میگوید: «من همیشه ادعا میکنم که روز یادبود برای کسانی است که از دست ندادهاند. من در نهایت همیشه اینجا هستم – دوست داشتن، به یاد آوردن، و زندگی کردن او. گاهی اوقات یک آهنگ است، گاهی اوقات یک ویدیوی تیکتاک که فقط او به آن میخندید، و حالا کسی را ندارم که برایش بفرستم. خلاء که فقط مال من و اوست.»
و در میان درد، یک چیز هر دو را تقویت میکند: این دانش که تا زمانی که از آنها صحبت میشود، به آنها فکر میشود، و چیزی از آنها به جلو برده میشود – آنها اینجا باقی میمانند.
































