توسط شالهِوِت ایال • ۱۳ آوریل ۲۰۲۶
اورشلیم، ۱۳ آوریل ۲۰۲۶ (TPS-IL) — بتشوا را در تختش در یک پناهگاه زیرزمینی در قریهشمونه مییابم، تلویزیون کنار او روشن است و یک برنامه گفتوگو در پسزمینه زمزمه میکند. هیچ پنجرهای، هیچ نور طبیعی وجود ندارد، فقط صدای یکنواخت لامپهای فلورسنت که نوری کمرنگ بر اتاق میاندازند. پناهگاه تمیز و مرتب است و ردیفی از تختهای مرتب در امتداد دیوار کشیده شده است. بتشوا، با موهای خاکستریاش که بالای پتوی صورتی تا سینهاش دیده میشود، تنها با تلویزیون است. به نظرم میرسد که او بیش از یک ماه است که خورشید را ندیده است.
این زن سالخورده از زمان آغاز درگیریها در اوایل ماه مارس در یک پناهگاه عمومی باقی مانده است. او فقط برای دوش گرفتن در خانه یکی از همسایگان بالای پناهگاه، مدت کوتاهی بیرون میرود و میگوید ترس او را از بازگشت به خانهاش در آن سوی خیابان باز میدارد. او توضیح میدهد: «وقتی بیرون میروم احساس بدی دارم، انگار اگر بیرون بروم اتفاقی برایم میافتد.»
من از قریهشمونه، شهر شمالی اسرائیل که پس از از سرگیری درگیریها با حزبالله در اوایل ماه مارس، به ریتم آژیرهای بیامان و زندگی در پناهگاه بازگشته است، بازدید کردم. خیابانها ساکت، مغازهها تعطیل و بیشتر برخوردها به جای خانهها یا کافهها، در فضاهای محافظتشده اتفاق میافتد.
قبل از جنگ، قریهشمونه شهری پرجنبوجوش با ۲۴۰۰۰ نفر جمعیت بود. اکنون، تخمین زده میشود که نیمی از جمعیت پس از تخلیه در سال ۲۰۲۳ بازنگشتهاند.
من با چندین تن از ساکنان که باقی ماندهاند یا اخیراً بازگشتهاند صحبت کردم، هر کدام راه متفاوتی از زندگی با ترس، وابستگی و عدم اطمینان را توصیف کردند.
بروریا، ۶۱ ساله، با نوهاش که کلاس اولی است، در یک پناهگاه زندگی میکند. رستوران فرزندانش ماههاست که تعطیل است. او در سال ۲۰۲۳ زمانی که حزبالله پس از حمله ۷ اکتبر حماس شروع به شلیک موشک به شمال اسرائیل کرد، تخلیه شد. بروریا قسم خورد که دیگر تخلیه نخواهد شد.
او اصرار دارد: «ما رویای بقا و تابآوری را در سر میپرورانیم، اما آنها باید تا انتها بروند و آتشبس در وسط و دو سال دیگر جنگ نداشته باشند. من قریهشمونه را ترک نمیکنم چون اینجا متولد شدهام، این خانه من است و حاضر نیستم آن را ترک کنم.»
نوه او بیصدا کنار میزی نشسته و با دقت به یک پاندا انیمیشنی در تبلت نگاه میکند.
بروریا گفت: «کودک اینجا تنهاست، برایش سخت است، او با دوستانش ملاقات نمیکند.»
بروریا مکثی میکند، رو به نوهاش برمیگردد و نام مدرسهاش را میپرسد.
او بدون اینکه نگاهش را از صفحه نمایش بردارد، شانه بالا میاندازد: «نمیدانم.»
او در مورد آتشبس میگوید: «ما اینجا هستیم و در پناهگاهها و هر آنچه لازم باشد، تا انتها زنده خواهیم ماند. این بار تسلیم نمیشویم.»
ایویتار، پدر جوانی با دو فرزند است که یک سال پیش از تخلیه بازگشته است. او و خانوادهاش را بیرون از خانه والدینش مییابم، جایی که منتظر تاکسی هستند. خانواده برای یک «تعطیلات» چهار روزه که همه ساکنان شهر واجد شرایط آن هستند، به طبریه میروند. چرا خانه والدینش؟ ایویتار که در خانهاش اتاق امنی ندارد، خانوادهاش بین خانه والدینش و خانه والدین همسرش در رفت و آمد هستند.
او میگوید: «ما یک سال پیش از تخلیه بازگشتیم و دوباره در واقعیتی که باید برای چند روز به هتل برویم تا تجدید قوا کنیم. ما نمیخواهیم تخلیه شویم.» «چرا نرویم؟ آدمهای خوبی هستند. من اینجا متولد شدهام، همسرم، والدینم، پدربزرگ و مادربزرگم، ما ریشه در اینجا داریم. ترک خانهای که دوستش داری و در آن خوشحال هستی، سخت است.»
چمدانها و کالسکه بچه در صندوق عقب جا داده شدند. پنج دقیقه پس از ناپدید شدن تاکسی از دید، آژیر به صدا درآمد و به دنبال آن صدای انفجاری در آسمان شنیده شد. واقعیت قریهشمونه برای هیچکس متوقف نمیشود.
استر، در دهه شصت زندگیاش، تمام عمر در این شهر زندگی کرده و میگوید که دیگر تخلیه نخواهد شد. او میگوید: «من یک سال و نیم در یک هتل خوب بودم، اما در چمدان زندگی میکردم.» «ما فقط اینجا به امنیت نیاز داریم - همه چیزهای دیگر زندگی خوبی است.»
تا این زمان، اواخر بعد از ظهر است. در یک زمین بازی سرپوشیده و محافظتشده، حدود دوازده کودک بین سرسرهها، تشکهای نرم و بازیهای مختلف در حرکتند و صدایشان در دیوارهای تقویتشده میپیچد. یک مادر مجرد که خواست نامش فاش نشود، در حالی که دخترش روی وسایل بازی میکند، در نزدیکی نشسته است.
او با خستگی و تسلیم میگوید: «من از صبح اینجا بودهام.»
این مادر کلاسهای آموزش ویژه را از طریق زوم تدریس میکند و میگوید دخترش ساعتها جلوی صفحهنمایش میگذراند.
او میگوید: «بچهها از خانهای به خانه دیگر، به تلویزیون، به تبلت، به تلفن میروند.»
قریهشمونه شمالیترین نقطه در اسرائیل است و او میگوید صدای جنگ دائمی است.
«زندگی کردن اینگونه وحشتناک است. صدا، هواپیماها، من مشکلی با شلیک ما به آنجا ندارم، اما صدا وحشتناک است. دختر شش ساله میتواند تشخیص دهد کدام شلیکها مال ما و کدام مال آنهاست، کدام رهگیر است، کدام پهپاد است.»
در قریهشمونه، جنگ هرگز واقعاً از گوش دور نیست.



































