م. دوست خود را در حمله موشکی “با شیر” از دست داد. در “غرش شیر”، او در رهگیری‌ها شرکت می‌کند.

گروهبان م. در پدافند هوایی خدمت می‌کند و موشک‌ها را رهگیری می‌کند؛ نقشی که پس از از دست دادن بهترین دوستش در یک حمله موشکی، برای او بسیار شخصی شده است.

با اولین حمله عملیات در صبح شنبه، سامانه پدافند هوایی به حالت آماده‌باش کامل درآمد. همین‌طور باتری «تیر» که گروهبان م. در آن خدمت می‌کند و او، علاوه بر شدت عملیات آن روز، به لحظه دردناکی که نه ماه قبل تجربه کرده بود نیز بازگشت.

در روزهای «با یک شیر»، م. تحصیلات دبیرستان خود را به پایان رساند، همان‌طور که بهترین دوستش، مرحومه نوا، نیز این کار را کرد: «ما درست قبل از اعزام بودیم، اما از کودکی دوست بودیم – با هم می‌رقصیدیم، با هم درس می‌خواندیم و تا آن لحظه، جدایی‌ناپذیر بودیم.»


از وسط – نوا، و در سمت چپ او، گروهبان م.، در مدرسه

در آخرین روز عملیات، نوا ۱۸ ساله در اثر اصابت مستقیم موشک به ساختمانی در بئرشبع کشته شد. او در آنجا با دوست پسرش، گروهبان فقید اییتان زاکس، که همراه با مادرش و یکی دیگر از همسایگان ساختمان در آن حادثه جان باخت، اقامت داشت.

با دردی غیرقابل تحمل، کمتر از یک ماه پس از حادثه، م. به لحظه‌ای رسید که قرار بود آن را با دوستش شریک شود، اما نوا فرصت تجربه آن را نداشت – روز اعزامش. او معتقد است: «وقتی به انتخاب رزمندگان رفتم، پدافند هوایی نظرم را جلب کرد. با نگاه به گذشته، و به خصوص پس از از دست دادن نوا، متوجه شدم که این «فقط» یک انتخاب نبود، و نه یک تصادف.»

«تنها چند ماه پیش، من یک دانش‌آموز دبیرستانی بودم که دوستی نزدیک را از دست دادم، و اکنون در نقشی هستم که تمام هدفش دفاع در برابر همان موشک‌هایی است که جان او را گرفتند. این به سادگی یک دیدگاه متفاوت و پیچیده است – از یک سو، غم همیشه با من است، و از سوی دیگر، احساس غرور می‌کنم که می‌توانم از مردم به گونه‌ای که نوا می‌خواست محافظت کنم.»

«همه نمی‌دانند که سیستم‌ها خودکار نیستند – رزمندگانی پشت آن‌ها هستند که با ۲۰۰ درصد توان کار می‌کنند. وقتی یک رهگیری ناموفق است – قلب می‌شکند: و این سخت‌ترین چیز است. با این حال، باید آرام ماند تا متمرکز ماند و برای هدف بعدی تعادل را از دست نداد.»

دقیقاً به همین دلیل، آموزش برای رزمندگان پدافند هوایی هم از نظر جسمی و هم از نظر ذهنی بسیار مهم است. «اینگونه متوجه می‌شوید که واقعاً چقدر قوی هستید. ما به هر معنای کلمه رزمنده هستیم: هم به خاطر سلاح، و هم عمدتاً به خاطر مسئولیتی که بر دوش داریم – محافظت مستقیم از خانه‌هایمان.»

اما او می‌گوید دلتنگی برای نوا هرگز متوقف نمی‌شود: «وقتی در جایی که هستم احساس سختی می‌کنم، به خودم یادآوری می‌کنم که چرا پیوستم – و به یاد می‌آورم که این کار را برای او، و برای تمام افراد دیگری که دوستشان دارم انجام می‌دهم. این همان چیزی است که به من انگیزه می‌دهد تا سرم را بلند کنم و ادامه دهم.»

و وقتی از او می‌پرسم که اگر نوا از خدمت امروز او خبر داشت، چه واکنشی نشان می‌داد، لبخندی را در صدای او می‌شنوم. «او به من افتخار می‌کرد، و فکر می‌کنم اکنون نیز به من افتخار می‌کند. احساس می‌کنم او از بالا مرا تماشا می‌کند، و می‌داند که به لطف او، من اینجا هستم.