دو سال پس از سقوط لیاب، آمیت سفر خود را به «ادوما» به پایان رساند. تماشا کنید

اخبار فوری: منتشر شده 3 ساعت پیش
آمیتا با تکمیل سفر برادرش لیو برای دریافت کلاه قرمز، نمادی از پیوند مادام‌العمرشان، یاد او را گرامی می‌دارد.

تنها لحظاتی پیش از آغاز رژه کلاه بره برای دوره مربیان چترباز، آمیتا را برای گفت‌وگو گرفتم. در نگاه اول، او شبیه تمام دوستانش به نظر می‌رسد – هیجان‌زده، منتظر شروع، و سپس در نهایت داشتن کلاه بره «قرمز» بر شانه‌اش. اما کلاه بره‌ای که او قرار است دریافت کند، از پیش کهنه شده است و قدمتی دارد که توصیف آن با کلمات دشوار است.

آمیتا با بغض می‌گوید: «این کلاه بره برادرم، گروهبان یکم لی‌آو آلوش، روحش شاد، بهترین دوستم است و همیشه با من است، حتی اگر از نظر فیزیکی اینجا نباشد.» کلاه بره «قرمز» دو سال در جعبه تجهیزات شخصی آبی‌رنگ او منتظرش بود و قرار است در پایان رژه، زمانی که والدینشان جلو بیایند تا آن را بر سرش بگذارند، به طور ویژه بیرون آورده شود.

تنها کافی است نور چشمانش را هنگام صحبت درباره لی‌آو ببینید تا نزدیکی آن‌ها را درک کنید. او با لبخند به یاد می‌آورد: «تقریباً پنج سال اختلاف سنی بین ما بود، اما هرگز اهمیتی نداشت. وقتی کوچک بودیم، اتاق‌هایمان کنار هم بود، فقط با یک دیوار گچی جدا می‌شد. بنابراین، برای اینکه با هم صحبت کنیم، زبان مخصوص خودمان را داشتیم – یک بار کوبیدن به معنی «چه خبر؟»، دو بار به معنی «من خوبم»، و سه بار به معنی «داری چه کار می‌کنی؟» بود.»

در طول سال‌ها، کوبیدن به دیوار با پیام‌ها، تماس‌های منظم و بیرون رفتن‌های مشترک جایگزین شد – حتی زمانی که او برای خدمت بسیار فشرده در یگان ویژه ۱۰۱ واحد دِوِده‌وان نام‌نویسی کرد. او می‌گوید: «او پرمشغله‌ترین زندگی ممکن را داشت. با این حال، وقتی به خانه می‌آمد، یک قانون آهنین داشت: عصر جمعه زمان خانواده بود، و صبح شنبه زمان خواهر و برادر – فقط برای ما.»

لی‌آو داستان‌ها، واحد و فضای خدمت خود را بخشی از خانه آن‌ها کرده بود، چیزی که خواهر کوچکترش را نیز تحت تأثیر قرار داد، کسی که در ابتدا آرزوی پیوستن به اوکتز را داشت. او با اندوه توصیف می‌کند: «این دنیایی بود که همیشه مرا علاقه‌مند می‌کرد، و لی‌آو این را می‌دانست. ما قبلاً توافق کرده بودیم که با هم تمرین کنیم، که او به من در آماده شدن برای آزمون‌ها کمک کند.»

اما او فرصت نکرد به این قول عمل کند. در ۷ اکتبر، لی‌آو مانند پدرش از جنوب فراخوانده شد. خانواده در وضعیت انتظار قرار گرفتند: «من برایش پیام می‌فرستادم، فقط یک تیک می‌دیدم و وحشت می‌کردم. یک ضبط قدیمی از او را پخش کردم که به من می‌گفت: «آمیتا، همه چیز خوب است، اتفاقی برای من نمی‌افتد.» به خودم می‌گفتم که این لی‌آو است، و او قوی‌ترین کسی است که وجود دارد.»

آن اطمینان در ۱۷ دسامبر ۲۰۲۳ از بین رفت. او تعریف می‌کند: «آن روز، حدود ساعت هفت بعد از ظهر، مادرم در حال شیفت به عنوان افسر مسئول مجروحان ذخیره بود، و من در طبقه بالا مشغول مکالمه تلفنی با دوستی بودم. رفتم پایین تا در کاری با کامپیوتر به او کمک کنم، و نمی‌دانم چرا، ناگهان این سوال به ذهنم رسید: «اگر بخواهم در نقش رزمی نام‌نویسی کنم، نیازی نیست شما برای من امضا کنید، درست است؟» مامان جواب داد که دلیلی برای امضای آن‌ها وجود ندارد، و همین بود.»

چند لحظه بعد، در خانه به صدا درآمد. در خانه آن‌ها، تقریباً هیچ‌کس از آنجا وارد نمی‌شد؛ همه می‌دانستند که باید از ورودی پشتی بیایند. «من به سمت در رفتم، از چشمی نگاه کردم و سربازان را دیدم. بلافاصله این فکر به ذهنم رسید: «نه، نه، نه.» هر کودکی در اسرائیل می‌داند که این به چه معناست. به مادرم نگاه کردم و به او گفتم که لی‌آو مرده است.»

دقایق بعد، ترکیبی غیرقابل تحمل از انکار و عملکرد بود. «مامان روی زمین افتاد، شروع به گریه کرد و سعی کرد آن‌ها را از خانه بیرون کند. من در شوک بودم. از آن‌ها پرسیدم: «باشه، چیزی می‌خواهید؟» و به سمت یخچال رفتم تا به آن‌ها چیزی برای نوشیدن تعارف کنم. مغزم از درک کردن امتناع می‌کرد.»

لی‌آو، روحش شاد، در جریان حمله واحد دِوِده‌وان در قلب خان‌یونس به شهادت رسید. در این نبرد، گروهبان یکم (ذخیره) اییتان نائه، روحش شاد، یکی از رزمندگان واحد، و گروهبان یکم (ذخیره) تال فیلیبا، روحش شاد، یکی از رزمندگان یه‌هالوم، نیز در کنار او به شهادت رسیدند. اما در زمان دریافت خبر، جزئیات عملیاتی واقعاً اهمیتی نداشت. ناگهان، دنیای او که تا آن زمان شامل تحصیل، آزمون‌ها و رویاهای خدمت بود، به دو جهت مخالف پاره شد: «از یک طرف، من به یک دختربچه تبدیل شدم که سعی می‌کرد تمام مشکلات را انکار کند. از طرف دیگر، ۳۰ سال پیر شدم.»

او سعی می‌کند کلمات را برای بیان احساساتش بیابد: «آن شب، حتی قبل از تشییع جنازه، به خانواده اجازه داده شد با لی‌آو خداحافظی کنند، و من می‌خواستم تنها با او باشم. مثل تمام دفعاتی که او را صبح زود بیدار می‌کردم چون باید به مدرسه می‌رفتم و می‌خواستم خداحافظی کنم، وارد شدم. او با دهان باز به شکلی عجیب دراز کشیده بود، انگار که خوابیده است، و من مطمئن بودم که هر لحظه بیدار خواهد شد. به او گفتم: «لی‌آو، بیدار شو.» و او بیدار نشد.»

او تلاش می‌کند تا احساساتش را بیان کند: «در نهایت، ما با دو والد که دنیایشان در هم شکسته بود، و یک خواهر که سعی می‌کرد بفهمد چگونه باید ادامه دهد، باقی ماندیم. در ابتدا، من به شدت عصبانی بودم – از خدا، از ارتش، از والدینم، که ما را طوری تربیت کردند که همیشه با سر به جلو برویم. چگونه اجازه دادند او به غزه حمله کند، در واحد ۱۰۱، در خط مقدم باشد؟ من، آمیتا، چگونه باید خانواده را به تنهایی نگه دارم؟»

آن خداحافظی، هرچند غیرقابل درک بود، به لنگر مهمی برای او تبدیل شد. «من به لی‌آو گفتم: «همه چیز خوب است، من از مامان و بابا مراقبت می‌کنم. تو استراحت کن. تو به اندازه کافی، خیلی بیشتر از کافی، انجام دادی. من از پسش برمی‌آیم، دوستت دارم.» دیدن او مرا نجات داد. دیدن اینکه چهره زیبایش حفظ شده بود. در آن آرامش زیادی بود.»

پس از شیوا (دوره هفت روزه عزا) و یادبود سی روزه، آمیتا مجبور شد تصمیم بگیرد که بعد از این چه کند. او تردید والدینش را برای تشویق او به انتخاب نقش رزمی درک می‌کرد، اما حاضر نبود از فصلی که برای برادرش بسیار مهم بود، دست بکشد. و بنابراین، او به رزمی‌ترین نقشی که می‌توانست رسید – مربی چترباز.

برای تمام خانواده آلوش، اولین بار آمیتا در یونیفرم تقریباً غیرقابل تحمل بود. او اعتراف می‌کند: «نمی‌توانستم در آینه نگاه کنم. از روزی که لی‌آو افتاد، به یاد داشتم که یونیفرم‌ها چیز سختی بودند، نشانه فاجعه – و سپس به چیز خوبی، افتخاری تبدیل شدند.»

در یک تصادف غم‌انگیز، ماه نام‌نویسی او نیز ماه تولد و یادبود لی‌آو بود، زیرا او ده روز قبل از تولد ۲۲ سالگی‌اش به شهادت رسید. اما برای خانواده آلوش، این تاریخ‌ها مراسم غم‌انگیز نیستند. آن‌ها به جای عزاداری برای زندگی که پایان یافته بود، انتخاب می‌کنند که از آنچه پسر و برادرشان توانست تجربه کند، شاد باشند.

آموزش پایه آمیتا در پایگاه آموزشی چتربازان این مسائل را به خوبی برجسته کرد. او خود را در حال پیمودن همان مسیرها، غذا خوردن در همان سالن غذاخوری که لی‌آو ۵ سال قبل از او غذا خورده بود، یافت. و هفته گذشته، او مرحله مهمی از دوره را به پایان رساند و به نقطه عطفی رسید که مدت‌ها قبل امیدوار بودند – زمانی که آن‌ها روی زمین اتاق لی‌آو، دور جعبه آبی، نشستند و سعی کردند آخرین اقلامی را که آن‌ها را به او متصل می‌کرد، پیدا کنند.

آمیتا می‌گوید: «از لحظه‌ای که جعبه‌های آبی را باز کردیم و یونیفرم‌های باقی‌مانده را دیدیم، برای ما روشن بود که کلاه بره قرمز مال من خواهد بود. من به آن دست نزدم، اما منتظر ماندم و آن را برای این لحظه نگه داشتم.»

اکنون، فاصله نزدیک شده است، و رژه کلاه بره که به یاد برادرش اختصاص دارد، در شرف آغاز است. در کنار والدین احساساتی، کسانی ایستاده‌اند که به دلیل شرایط، مدت‌هاست به خانواده دوم تبدیل شده‌اند. مادر مالی می‌گوید: «دوستان از خانه و از ارتش اینجا آمده‌اند. از زمانی که لی‌آو افتاد، این افراد ما را در هر رویدادی، غمگین و شاد، بزرگ و کوچک، همراهی کرده‌اند.»

او اضافه می‌کند و می‌خواهد که لی‌آو، روحش شاد، نه به خاطر سقوطش، بلکه به خاطر کسی که بود، به یاد آورده شود. «همه می‌گویند او یک قهرمان است، و من موافقم، قهرمان به خاطر انتخاب‌هایش و برادری که بود. اما در هر دنیایی، من یک پسر زنده را ترجیح می‌دادم که می‌توانستم او را در آغوش بگیرم و ببوسم.»

آمیتا با افتخار می‌گوید: «او ممکن است اینجا نباشد تا آن را به من بدهد، اما من او را در هر کیلومتر راه احساس کردم. از زمانی که او افتاد، من همیشه این جمله را که در یکی از دفترچه‌هایش نوشته بود، با خود حمل می‌کنم: «یک رزمنده قد بلند می‌ایستد – حتی زمانی که دیگر نمی‌تواند بایستد.» و واقعاً، وقتی احساس می‌کنم همه چیز برایم بیش از حد است و نزدیک است فرو بریزم، لی‌آو مرا بلند می‌کند. و من می‌دانم که این برای زمانی که در دوره باقی مانده‌ام، تا پایان، صدق می‌کند.