با هر متر صعود شیبدار که آنها را به مرحله دیگری از ۱۴ ماه آموزش بازمیگرداند، روشن میشود که چرا یگان شناسایی هارووا رویداد «خلاصهسازی» خود را بهطور خاص در «سرتابا» در صحرا برگزار میکند. در اینجا، آموزش و پیوند تیمی به اوج جدیدی میرسد – بهویژه زمانی که بخش نهایی تا قله را نمیتوان بهتنهایی و بدون دست دراز شده سرباز جلوی شما فتح کرد.
۲۰۰ متر اول
در این بخش، پاها واقعاً «تازهتر» هستند، اما زمین مرتفع ترسناکترین به نظر میرسد. آغاز پیادهروی، درجهدار یکم ی.، تکتیرانداز جدید یگان شناسایی هارووا (رسماً از دیروز)، را به یاد روند اولیه میاندازد که او و دوستانش در طول آموزش پایه طی کردند.
او با لبخند میگوید: «تصاویر در ذهنم عمدتاً مربوط به خزیدن در منطقه آموزشی است، و همچنین چیزی به نام «دیوار صبح بخیر»، نوعی تمرین صبحگاهی قبل از آزمونهای آمادگی جسمانی. شما با تجهیزات کامل به تأسیسات دیوار میدوید و از آن عبور میکنید، و کسانی که در خط پایان هستند دوباره این کار را انجام میدهند.»
بعداً، درجهدار یکم ی. لحظه تقسیم کلاس بین آموزش پایه و آموزش پیشرفته را به یاد میآورد، جایی که آنها با چهرههای آشنای خاصی خداحافظی کردند اما با چهرههای جدیدی نیز آشنا شدند. این ارتباطات در طول راهپیمایی کلاه بره و اولین «اردوی تیمی» آنها عمیقتر شد: «این مسیری است که برانکاردها با وزن ۱۴۰-۱۵۰ کیلوگرم حمل میشوند – تجربهای دشوار، اما به لطف آن، ما اکنون به حمل مقدار زیادی عادت کردهایم.»
۴۰۰ متر بعدی
غرور با هر متر از مسیر انباشته میشود و هر سرباز به افکار و چالشهای شخصی خود فرو میرود. این بخش با هفتههای مهارتهای حرفهای در آموزش رزمندگان هارووا مطابقت دارد. درجهدار یکم ی. توضیح میدهد: «پس از دو هفته یادگیری جداگانه، ناگهان ناوبریچیها، دیدهبانها، سازندگان و غیره دوباره با هم ملاقات میکنند و در یک تمرین، میبینید که چگونه همه این زوایا در یک کل یکپارچه ادغام میشوند.»
درست قبل از مرحله نهایی، جوخهها در «هِ» مستقیماً زیر شیبدارترین قله جمع میشوند، با صعودی حدود ۴۵ درجه باقیمانده. شبح رزمندگان در برابر آسمان صورتی تیره است – و آنها فقط میتوانند حدس بزنند که سربازان کلاس فارغالتحصیلی قدیمیتر، که به پایان خدمت خود نزدیک میشوند، از قبل در قله جمع شدهاند تا از ورود عرقکرده آنها استقبال کنند.
هوای قله در ارتفاع ۶۵۰ متری
اکنون، رزمندگان به یکدیگر چسبیدهاند تا پیش بروند و سفر را کامل کنند. در پسزمینه آهنگ نمادین «من معشوقهای در یگان شناسایی هارووا دارم»، هر رزمندهای که به قله میرسد با هجوم هل دادنها و کشیدنهای تشویقآمیز سربازان قدیمیتر همراهی میشود.
یکی پس از دیگری، از میان یک نارنجک دودزا، همه آنها به بالای کوه و بقایای قلعه هاسمونی در مرکز آن صعود میکنند. درجهدار یکم ی. لحظه را بازگو میکند: «نمیتوانستم نفس بکشم، فکر میکردم غیرممکن است، تا اینکه فرمانده آیندهام دستم را گرفت.»
فرمانده گردان اورن، سروان ر.، در میان جشنهای رنگارنگ و اهدای سنجاق، چند کلامی با سربازانش دارد: «من در مورد اینکه چه بگویم بحث میکردم، تا آخرین شنبه که با هم گذراندیم. من به نماز آمدم، که نیمی از گردان در آن حضور داشتند – هم کسانی که در نگهبانی بودند و هم کسانی که نبودند. و این به یک رویداد بسیار بزرگتر تبدیل شد، که مرا به یاد شنبه خاصی در طول یکی از مأموریتهای شناسایی در غزه انداخت: همان احساس، همان غذا.»
او با صدایی که احساساتش را آشکار میکند، نتیجه میگیرد: «و این مرا به نکته اصلی میرساند – این شباهت تصادفی نیست. شما بیش از یک سال و دو ماه را پشت سر گذاشتهاید، از حالت بیاطلاعی به سطحی از حرفهایگری رسیدهاید که احساس میکنم هر یک از شما آماده نبرد است. همین برای من کافی است که فریاد بزنم «با من جفت شوید»، و مطمئن هستم که دو نفر خواهند آمد که در صورت لزوم دیوارها را فرو میریزند. من به شما بسیار افتخار میکنم.»