میان بهشت و آژیرها در مرز شمالی اسرائیل

اخبار فوری: منتشر شده 4 ساعت پیش
ساکنان کیبوتص آدیمیت، در مرز شمالی اسرائیل با لبنان، در میان مناظر روستایی، از حملات تقریباً روزانه حزب‌الله رنج می‌برند و با خستگی دست و پنجه نرم می‌کنند.

نوشته شلهفط ایال • ۵ مه ۲۰۲۶
اورشلیم، ۵ مه ۲۰۲۶ (تی‌پی‌اس-ایل) — از جاده پر پیچ و خم منتهی به کوه تا کیبوتص آدمیت، منظره‌ای آرام در زیر گسترده شده است. حتی فراتر از حصار مرزی لبنان، تپه‌های سرسبز تا جایی که چشم کار می‌کند امتداد دارند.

اما با وجود منظره آرامش‌بخش، واقعیت‌های جنگ بارها و بارها خود را تحمیل می‌کنند.

کیبوتص آدمیت در نزدیکی مرز اسرائیل با لبنان واقع شده است، جایی که گروه تروریستی حزب‌الله مورد حمایت ایران از زمان حمله ۷ اکتبر حماس، زندگی روزمره را با حملات تقریباً روزانه موشکی و پهپادی مختل کرده است.

یاِل، مادر سه فرزند، گفت: «من هر روز صبح بیدار می‌شوم و می‌گویم – واقعاً در بهشت هستم. من اینجا نشسته‌ام و می‌گویم – من در بهشت هستم. تا زمانی که آژیر و انفجارها روحم را بلرزانند.»

در حالی که برخی از ساکنان در امتداد مرز شمالی از زمان آغاز حملات در سال ۲۰۲۳ به جوامع خود بازنگشته‌اند، بسیاری دیگر برای بازسازی زندگی خود بازگشته‌اند. اما آنها به سرویس مطبوعاتی اسرائیل گفتند که خستگی بخشی از زندگی روزمره شده است.

یاِل گفت: «این عادی نیست – تقریباً غیرممکن است.»

او گفت که فرزندان بزرگترش که از انزوای دوران کووید شکل گرفته بودند، بخش زیادی از جنگ را در خانه و در کلاس‌های درس از راه دور گذراندند.

او گفت: «سال گذشته، در حالی که همه در مرکز اسرائیل به روال عادی بازگشته بودند، ما هنوز در زوم بودیم. مردم می‌پرسند چرا بچه‌های من هنوز خانه هستند. آنها نمی‌فهمند که ما اینجا چه چیزی را تجربه می‌کنیم.»

زندگی بین آژیرها

برای بسیاری از ساکنان، حفظ روال عادی هم ضرورت و هم شکلی از تاب‌آوری شده است.

میکو لوی، کشاورزی از موشاو شتولای نزدیک، با وجود خطر به کار خود ادامه می‌دهد. لوی هنگام حمل تخم‌مرغ با کامیون گفت: «من هر روز کار می‌کنم، حتی اکنون در طول جنگ. این ضروری است – این معیشت همه است.»

لوی از نزدیک شدن‌های مکرر و خسارات مستقیم به مرغداری‌هایش توصیف کرد.

او گفت: «بیش از یک بار، فقط ده‌ها متر دورتر، گلوله به نزدیکی من افتاده است. یکی به مرغداری من اصابت کرد و کل گله از بین رفت. من آن را تعمیر کردم و به کار ادامه دادم.»

با وجود جنگ، تقریباً هر ساکنی که با آنها مصاحبه شد، این منطقه را «بهشت» توصیف کردند.

میشا نیتشینسکی، که با خانواده‌اش از روسیه به اسرائیل مهاجرت کرده بود، گفت که اقامت در شتولا تصمیمی آگاهانه مبتنی بر ملاحظات بلندمدت بود.

او گفت: «ما شمال اسرائیل و فضای روستایی اینجا را دوست داریم. این منطقه بسیار زیباست، بسیار متفاوت از بقیه کشور.»

بزغاله‌ها در آغل در موشاو شتولا، نزدیک مرز لبنان در ۳۰ آوریل ۲۰۲۶. عکس از یوآو دودکویچ/تی‌پی‌اس-ایل

برای ساکنان قدیمی، وضعیت فعلی بخشی از یک الگوی تاریخی گسترده‌تر است.

الیشوا کوهن-رازی از موشاو ایون مناخم، مادر یاِل، چرخه تکراری خشونت را که دهه‌هاست زندگی در منطقه را شکل داده است، توصیف کرد.

الیشوا به تی‌پی‌اس-ایل گفت: «من خاطراتی از زمانی که سه ساله بودم دارم – کندن سنگر در حیاط، دویدن به پناهگاه‌ها در شب، درس خواندن برای امتحانات در پناهگاه‌ها، از دست دادن اعضای خانواده. و اکنون دوباره این اتفاق می‌افتد. باور نمی‌کنید که هنوز در این وضعیت هستید.»

«من عاشق این مکان شدم»

ماه‌ها تخلیه، بسیاری از ساکنان را آواره کرد و خانواده‌ها را مجبور به اقامت در هتل‌ها و مسکن‌های موقت دور از جوامع مرزی که آنها خانه خود می‌نامند، کرد.

شولی اور از آدمیت گفت که دو بار به پتح‌تیکوا تخلیه شده است.

اور گفت: «مردم به من می‌گفتند، «تو دیوانه هستی، چرا اینجا تنها زندگی می‌کنی؟» اما این مکان بهترین هوا و منظره پانورامای باورنکردنی را دارد.»

برای تأمین معاش خود، شروع به اجاره دادن خانه‌اش به بازدیدکنندگان کرد.

او گفت: «مردم آمدند و از خانه، منظره و هوا لذت بردند.»

سپس صدایش سنگین‌تر شد.

اور با آهی گفت: «پیچیده است.»

او توضیح داد: «در سن من، من زندگی‌ام را کرده‌ام. اما از خودم می‌پرسم، «چه – هیچ آینده‌ای، هیچ امیدی، هیچ رویایی وجود ندارد؟» متاسفم که خوش‌بین‌تر نیستم، اما خوش‌بین بودن سخت است.»

شولی اور (چپ) از کیبوتص آدمیت در ۳۰ آوریل ۲۰۲۶ از فروشگاه لباس دست دوم زیویت مالکا در موشاو شتولا بازدید می‌کند. عکس از یوآو دودکویچ/تی‌پی‌اس-ایل

در روز افتتاح فروشگاه لباس دست دوم خود در آدمیت، زیویت مالکا با گرمی از بازدیدکنندگان استقبال کرد در حالی که لباس‌های رنگارنگ از چوب لباسی آویزان بودند و زنگ‌های تزئینی به آرامی در باد به صدا در می‌آمدند.

پس از ۲۰ سال تلاش برای بچه‌دار شدن، مالکا و همسرش به آدمیت نقل مکان کردند. کمی بعد، آنها از یک پسر بچه استقبال کردند.

او گفت: «من عاشق این مکان و مردم شگفت‌انگیز اینجا شدم.»

مالکا گفت: «شما صبح‌ها بیدار می‌شدید، سر کار می‌رفتید و به خانه پیش بچه‌ها برمی‌گشتید. این یک روال بود. امروز، شما نمی‌دانید چه اتفاقی می‌افتد. شما بیدار می‌شوید و آژیر هست یا نیست، مدرسه هست یا نیست. همه چیز نامشخص است، و با وجود همه اینها، من هنوز باید کسب و کار را اداره کنم.»

مالکا با حرکتی کوبنده با دستش افزود: «احساس می‌کنید یک شنیتسل هستید که مدام صاف‌تر و صاف‌تر کوبیده می‌شوید. با اینکه قرار است خوشحال باشم، روزهایی هست که واقعاً سخت است.»

همانطور که اور و مالکا در حالی که داستان‌هایشان را به اشتراک می‌گذاشتند در آغوش گرفتند، ناگهان صدای انفجار شدیدی فروشگاه را لرزاند.

زنان دست‌های یکدیگر را محکم گرفتند.

مالکا با آرامش گفت: «ممکن است آژیر باشد.»

اور با صدای آهسته پاسخ داد: «امیدوارم به این منطقه اصابت نکرده باشد.»

با وجود عدم قطعیت، یاِل همچنان به آینده امیدوار است.

او گفت: «در خیال من، با لبنان صلح برقرار است. ما برای خوردن حمص به بیروت می‌رویم.

موضوعات مرتبط